چـرا نـگـاه نـکـردم؟

****

اينجا

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

از اهالي امروز

فروغ فرخزاد
احمد شاملو
سهراب سپهري

ديدن يک باغچه

خانه هنرمندان
زنان ایران
مجله شعر
فرهنگسرا
کاپوچینو
قابیل
پندار

از جنس زمان

زهرا
ناتور
اهورا
زیتون
خوابگرد
سپینود
سولانژ
شبیه تو
علی قانع
مونولوگ
زن نوشت
فرنگوپولیس
شادی صدر
آوات و هیوا
خرس مهربان
من و تنهایی
سوسک نامه
پینک فلویدیش
سردبیر:خودم
خورشید خانوم
سرزمین آفتاب
شادی شاعرانه
خاطرات کودکی
از من برای تو
رویای نیمه کاره
هزار و چند شب
غلاف تمام فلزی
حرفهای یک الپر
من در این آبادی
نوشی و جوجه هاش
نی زن بر دروازه های سپیده دم

با حمايت


۱۳۸٦/٧/٢٤


 

فقط می خواهم ببینم با این آدرس جدید کار می کنم یا نه! البته جدید که چه عرض کنم. بنده از قافله عقب بودم!

یک نگاه

۱۳۸٦/٤/٢٦


 

زنان سرزمین من...هزارهزار هزارشکل دارند و هزار هزارهزار کار و مشغولیت. هزار هزار هزار دغدغه، هزار هزار هزار کار زیبا، هزار هزار هزار خطا.  و هزار هزار هزار متولی! امروز  چند تا از این چهره ها، فردا شاید چند تای دیگر. ببینید:

عیسی مسیح (ع) جایی ایستاده بود که می خواستند زنی را سنگسار کنند. فرمود: هرکس هیچ گناهی ندارد، نخستین سنگ را بیندازد...

***

سفری برای صلح، دوستی و همزیستی با جهان. چهارده تا از بر و بچه های ایرانی و پیام صلح طلبی در آن طرف دنیا.برای حمایتشان یکی دو تا کلیک بیشتر لازم نیست. این سایتشان است.

***

این وبلاگ طراوت اگر بازدید کننده ی بیشتری داشته باشد شاید بیشتر تر بنویسد! با این نوشتار روان انگلیسی اش، برای هرکه می خواهد ایرانی دیگری را با فکرهایِ روزمره یِ قشنگِ یک زن از مردم عادی (منظورم یک مادر شاغل از شهروندان این مملکت، بدون پست دولتی یا غیر دولتی، بدون قصد تبلیغ برای کسی و چیزی، غیر سیاستمدار و هر مدار دیگری) بشناسد.  

***

وبلاگ آسیه امینی که نیاز به تبلیغ من!!! ندارد. فقط می خواستم لینک به این شعر ادای دینی باشد به او که دست زنان زیادی را گرفته است.

***

این پیشنهاد خورشید خانوم هم خواندنی و تبلیغ کردنی است. لطفا! چطوری می شه هر کس یه خیریه باشه؟

***

از میان زنان آنان که مهم ترین کارشان (و نه یکی از کارهایشان) این است که به جایی دعوت شوانده! شوند و دیدن یک ساعته ی بچه ی تازه به دنیا آمده را بهانه ی ماندن و خراب شدن چند ساعته روی سر میزبان کنند و دیدانده شدن! جواهرات و لباس های تازه خریده و نظریه پردازی دربازه ی سایز و لباس و ... ِ تو و او و بعد هم... آه که چقدر خسته شدم دیروز!

یک نگاه

۱۳۸٦/٤/٢٠


رستم و سهراب رسول نجفيان

دیروز در تالار وحدت نمایش رستم و سهراب با کارگردانی رسول نجفیان را روی صحنه دیدیم.

حالا که می حواهم از نمایش بنویسم کمی تردید دارم که بیشتر از اجرا می شود نوشت (و باید نوشت) یا از حس. در واقع این تردیدی همیشگی است که در مواجه شدن با یک اثر هنری به اصالت نگاه عینی و نقاد بیشتر باید بها داد یا به حس ایجاد شده. 

 اگر بخواهم از دومی بنویسم (یعنی از حال و هوا)، بعد از نمایش نمی دانم چرا یکی از آن اتفاق های خاص نیفتاد. یعنی از آن اتفاق هایی که باعث می شود در حال و هوای دیگری باشی، مجبور باشی در کوچه ها بگردی و شب  مرور آنچه که گذشته نگذارد خواب به چشمت بیاید. هرچند بالاخره - به ناگزیری همیشه ی همه- صحنه ی مرگ سهراب نتوانسته باشی که اشک نریزی... نمی دانم این که صداها (به جز پرده خوانی کوتاه اول نجفیان) از پیش ضبط شده  فاصله ایجاد می کرد (البته نه از نوع فاصله گزاری برشتی؛ و دلیلش چه بود؟ احتمال اشتباه بازیگران در خواندن شعرهای شاهنامه در اجرای زنده یا...؟) یا این که اجرای دو ساعته ی بدون انتراکت یک اجرای رئال آدم را کمی خسته می کرد یا این که...؟

اما از نگاه کمی با فاصله و منتقدانه. برای صحنه زحمت زیادی کشیده شده بود.  دکورها و لباس ها با دقت و سلیقه طراحی شده بود و اسباب صحنه هم به همچنین. همینطور اسب ها و سیاهی لشکرهایی که ساخته شده بود و توسط عده ای از بازیگران سرتاپا سیاه پوش به تناسب روی صحنه جا به جا می شد. بازیگران هم آماده و مسلط بودند.

 اشتباه در اجرا و حرکت دیده نمی شد و همینطور در گقتگوها که تماما به همان شکلی که در شاهنامه نوشته شده بودند و با خوانش درست ادا می شد (البته همانطور که گفتم به شکل ضبط شده و با لب خوانی بازیگران). 

اجرا سعی داشت روایت دقیق و جزء به جزء داستان را از ازدواج رستم و تهمینه تا مرگ سهراب نشان دهد؛ انصافا هم موفق بود. تقریبا هیچ نکته ی مهمی از قلم نیفتاده بود. استفاده از  نقالی و شکل های دیگر نمایش های قدیمی هم که واضح بود، از پرده خوانی نجفیان ( که به جز ابتدای کار فقط با صدایش حضور داشت) گرفته تا میان پرده هایی که در آن روی یک صفحه ی نقاشی قهوه خانه ای نقل می شد تا نواختن سه تار و به آواز خواندن بعضی از بخش ها. در کنارش ادوات مدرن هم بود: دود و غبار روی بعضی صحنه ها و  بالا و پایین رفتن نقاشی.

در مجموع وفاداری روایت و تلاش برای یک اجرای بی اشتباه قابل تحسین بود و بی شک بخصوص برای مخاطبان عام (مثل اکثر ما مردم!) که رستم و سهراب را فقط به نامی می شناسند؛ که  فکر کنم چنین نمایشی کمک کند با فضای شاهنامه و فرهنگ ملی مان آشتی کنیم، اما....

کاش کمی نوآوری که تکانمان دهد و یا «آن» و حال و هوایی که نمی دانم چرا کم بود اینقدر...

به هر حال توصیه می کنم نمایش را ببینید و بخصوص بچه ها و نوجوان ها رابه تماشا ببرید. به هر حال این روزها - متاسفانه- فرصت زیادی برایشان پیش نمی آید که قهرمانی جز سوپرمن و اسپایدرمن ببینند. ما این را به بچه ها - و خودمان- بدهکاریم. هر روز، تالار وحدت، ساعت ۱۷.۳۰

یک نگاه

۱۳۸٦/۳/۱٤


پرسپوليس

حدود سه سال پیش برای اولین بار داستان های مرجان ساتراپی در کتاب مصور «پرسپولیس» را خواندم، بعد از اینکه فهمیدم کتاب چقدر در فرانسه پر فروش شده و در واقع به هر کتابفروشی ای که پا گذاشتم کتاب را روی قفسه ها خواندم. در همین وبلاگ هم یکی دوبار درباره شان نوشتم و همینطور کتاب های بعدی ساتراپی به نام «مرغ و آلوچه» و «برودری». (ببخشید سواد مزخرف کامپیوتریم اجازه نمی دهد بلد باشم لینک های آرشیوم را چه جوری باید پیدا کنم!)

داستان های مصور کتاب «پرسپولیس» به نظرم جالب آمد و خیلی هاش یاد آور خاطره های کسانی مثل خودم بود که در زمان جنگ در اولین سال های نوجوانی بودیم. به اضافه ی نگاه طنز و انتقادی اش به بعضی روابط اجتماعی ما ایرانیها مثل خاله زنک بازی و غیبت کردن و شوهرداری و .... کتاب طبیعتا چون در خارج از کشور چاپ شده، راحت تر و خودمانی تر از آن چیزی است که اینجا می شود چاپ شود و  بیان تجربه های شخصی خود ساتراپی و مواجهه ی او با بعضی سختگیری های در خیابان و مدرسه است که حالا دیگر وجود ندارند و حتی مسئولانش هم خود را از آن مبری می دانند (مثل ممنوعیت پوشیدن کفش اسپرت سفید در مدرسه و ...) و همینطور کلی تجربه های  مثبت و منفی او با پدر و مادر و خانواده و فامیل که همه ی ما کم و بیش تجربه شان را داریم. راستش را بخواهید این روزها که سعی شد جنجالی درباره ی نسخه ی انیمیشن بر اساس کتاب برپا شود و چیزی قلمداد شود در حدود فیلم «سیصد»، با خودم فکر کردم: ۱- یا من اشتباه فهمیده ام و کتاب واقعا توهین آمیز بوده ۲- یا انیمیشن تصویر سیاهی از ایران رسم کرده است. چون برداشت من به عنوان یک بد ناسیونالیستِ متعصب! از کتاب اصلا نه ضدیت آن با فرهنگ ایرانی است و نه حتی با فرهنگ اسلامی. خیلی ساده، خاطرات و روند رشد یک دختر از آغاز نوجوانی تا جوانی است. اتفاقا در همان سفر فرانسه دیدم و شنیدم که فرانسوی ها با خواندن کتاب چه دید مثبت و چه کنجکاوی جالبی پیدا کرده اند که درباره ی ایران و ایرانی ها به عنوان انسانهایی با فرهنگ و تمدن قدیمی چیزهایی بدانند. کسانی با این نگاه انسانی و این حس طنز؛ بخصوص اگر یادتان بیاید که دارم از مقطع زمانی نزدیک به یازده سپتامبر حرف می زنم و دید بسیار منفی آن زمان اروپایی ها به مسلمانان و خاورمیانه ای ها.

به هر حال من سر در نیاوردم که کجای این کتاب ضد ایرانی است و این سر و صدایی هم که البته کوتاه و محدود به پا شد از کجا آمد. شاید هم من سخت اشتباه می کنم. لطفا اگر کس دیگری این کتاب ها را خوانده و نظر متفاوتی دارد بگوید. شاید هم من وجه منفی کارها را درست ندیده ام. دوست عزیزم، ناز خاتون، در وبلاگش نظر مشابهی دارد که می توانید بخوانید. این هم اطلاعاتی درباره ی او در ویکی پدیا ست با چند لینک مرتبط. به هر حال در دنیای آنلاین مطلب راجع به او و کتاب هایش کم نیست. در ضمن نقاشی های ساده و سیاه و سفید کتاب به نظرم از نقاط قوت آن است.

البته بعد از همه ی این حرف ها حتما می شود انتقادهایی را به کتاب و حتی مطالبش وارد دانست و از این دید بررسی اش کرد.  شاید خیلی ها ارزش ادبی یا زیباشناختی زیادی در کتابهای ساتراپی پیدا نکنند. اما نکته ی اصلی این است که آیا هر کتابی که در خارج از ایران چاپ شود و انتقادی به بعضی مطالب و مناسک و روش ها داشته باشد، باید از اول به دید هجمه و حمله به آن نگاه کرد یا...؟

یک نگاه

۱۳۸٦/۳/۸


بازی تاثير گزارها با کلی تاخير!

برای کسی مثل من که کم می نویسد و کمتر از آنکه می نویسد انتظار دارد خوانده شود بعضی پیامها عجیب است؛ مثل  پیام مهربانی از نازی که خواسته است در بازی افراد تاثیر گزار زندگیم شرکت کنم. اول لازم است از محبتش تشکر کنم و از دعوتش.

راستش نمی دانم چطور و از چه کسی بنویسم. دیدم که خود او در وبلاگش فهرست مفصلی را آورده که من باید حتی مفصل ترش را درباره ی خودم بنویسم و نمی دانم که می شود یانه. به طرز عجیبی فکر می کنم (و حس می کنم با همه ی وجود) که فهرست افراد تاثیرگزار زندگی من یک جورهایی تمامی ندارد! شاید بیش از حد حساسم به این که هرکس اگر حتی ذره ای تغییری یا حرکتی در من ایجاد کرده اسمش از قلم نیفتد، حتی در خلوت خودم.  و این را هم می دانم که، بخواهیم یا نخواهیم، پدر و مادرمان همیشه تاثیرگزارترین ها خواهند بود، با این همه شاید چند اسم زیاد به یادم بیاید:

در دنیای کتاب که نزدیک ترین و همیشگی ترین دنیاست، دکتر علی شریعتی، که یکی از مهم ترین معلم های ندیده ی تنهایی های نوجوانی ام بود با آن شور و عشق عجیبش و با آن قلم آتشین. هرچند بعدها یاد گرفتم که درباره اش فکر کنم و نقدش کنم، شور و حالی که با نوشته هایش، بخصوص کتاب کویر به من بخشید هیچ وقت فراموش نمی کنم؛ حافظ شیرازی با روانی و سادگی سهل و ممتنع عاشقی کردنهایش؛ فروغ فرخزاد با صداقت و جسارت تمام ناشدنی اش، که از او یاد گرفتم اگر آدم خود خودش را زندگی کند چقدر دنیا تغییر دادنی است؛ و...

در دنیای وبلاگ نویس ها پرستوی زن نوشت و خورشید خانوم اگر نمی نوشتند هیچ وقت آنقدر شور آنلاین نوشتن و خواندن را تجربه نمی کردم که به فکر باز کردن وبلاگ بیفتم. اگرچه وبلاگهای زیاد دیگری هم هستند که آنها را خوانده ام و می خوانم و هرکدام را به شکلی دوست دارم. وبلاگ نویس دیگری که وبلاگش را کم و کوتاه نوشت شادی صدر است که البته روزنامه نوشتهایش بخصوص آن صفحه ی آخر روزنامه ی یاس نو را بسیار دوست داشتم.

در اطراف و خانواده ام آدمهای تاثیر گزار کم نبوده اند و از هرکدام چیزی دارم. اما بخصوص از همسرم و پسرم باید بنویسم که هرکدام عشقی را به من یاد دادند که تازه بود و متفاوت. و هنوز هم همیشه دنیاهای تازه ای را تجربه می کنم با حضورشان. ازدواج، همچنان که قبلا نوشته ام، برای من پیوندی بوده است که تمام وجودم را تغییر داد.

در دنیای مدرسه چیزی برای قدردانی ندارم، نه حتی اثری منفی که آنقدر بیرزد که از آن بنویسم! و در دنیای دانشگاه آنقدر زیاد که ترجیح می دهم ننویسم تا اسمی از قلم نیفتد. رشد و اندیشه ی من بی شک مدیون همیشگی این دنیا و  بعضی آدمهای آن است. 

در دنیای کار و درس هم از همکارانم زیاد آموختم و هم بسیار از شاگردانم. امیدوارم آنها هم از من چیزهایی یاد گرفته باشند!

در دنیای سیاست هم خیلی ها بر من تاثیر گذاشته اند هر چند هزار تا انتقاد هم به هرکدامشان داشته باشم. برای اینکه بحث بالا نگیرد همه را نمی نویسم؛ اما یکیشان محمد خاتمی است! (نزنید لطفا!)

در دنیای رسانه و فیلم هم آنقدر نفس کشیده ام که دین خیلی ها به گردنم باشد. اما در خلاصه سازی نمی خواهم اسم اپرا وینفری از قلم بیفتد که به من یاد داد می شود  به عملی شدن هر رویایی فکر کرد. 

در دنیای دوستانم، اما، ... آنقدر که... باز هم خیلی سخت است. همیشه آنقدر دوستی ها و صمیمیت ها بزرگتر می شوند از توان گفتن که به نظرم بی انصافی است اگر یک اسم بنویسم و چند کلمه. خواستم که بنویسم، اما نوشتم و پاک کردم و آخرش نشد. خوشحالم، اما، که این سالها برای اکثر کسانی که دوست بوده اند جایی چیزی نوشته ام و خوانده اند (حتی اگر کارتی بوده یا پیامی یا نامه ای کوتاه) تا دست کم بدانم که بی حرف رد نشده ام از کنار حضورشان. و آنها که هنوز برایشان ننوشته ام... از کجا می دانند که نوشته ها پیش خودم نیست؟ شاید یک روزی اینها هم رو شد! با این همه سه چهار نفر بدجوری تاثیر تمام نشدنی بر من داشته اند. نشانی نمی دهم چون که دوستی های دیگرم را هم خیلی خیلی دوست دارم!

کاش که وقت من و اندازه ی این پست آنقدر طولانی بود که می نشستم و تک تک می نوشتم. شاید وقتی دیگر...

یک نگاه

۱۳۸٦/٢/٢۸


 

گاهی، شاید،

 تنها اتفاقی که باید بیفتد این است که...

اتفاقی نیفتد.

یک نگاه
April-2004